تبليغاتX

.::Magic Love::. 




پست ثابت-I LOVE YOU

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:دوشنبه دهم بهمن 1390
  • عنوان موضوع: .::Magic Love::.

نایت اسکین




نایت اسکین



نایت اسکین





نایت اسکین




نایت اسکین




نایت اسکین



نایت اسکین



نایت اسکین


 نظرات: 



پست ثابت - WELCOME to .::MAGIC LOVE::. p

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:جمعه شانزدهم دی 1390
  • عنوان موضوع: .::Magic Love::.


نایت اسکین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نایت اسکین

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

نایت اسکین


برچسب‌ها: magic love, welcome, love, i love you, تکست

 نظرات: 



گل صداقت

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:پنجشنبه سوم فروردین 1391
  • عنوان موضوع: .::Magic Love::.
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر 
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد....  ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 نظرات: 



گل سرخی برای محبوبم

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:پنجشنبه سوم فروردین 1391
  • عنوان موضوع: .::Magic Love::.

" جان بلانکارد " از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد . 

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .

از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد: 

"دوشيزه هاليس مي نل" .

با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند." جان " براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند . 

هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

" جان " درخواست عکس کرد ولي با مخالفت " ميس هاليس " روبه رو شد . به نظر هاليس اگر " جان " قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . 

هاليس نوشته بود : تو مرا خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت . 

بنابراين راس ساعت 7  " جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنويد : 

" زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي گفت " ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ " بي‌اختيار يک قدم ديگر به او نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند 

دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد . 

او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد . ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود ,

اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,

دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم . 

  

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . 

من " جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است ! 

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! 

  

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به 

چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .






 نظرات: 



آنجلینا جولی بارداره!

توجه داشته باشید که این هــفــتــمین بچه ی آنجلیناست! البته از این هفت تا فرزند،احتمالا فقط یک یا دوتاش بچه ی وافعی خودشه! برد پیت و آنجلینا،طبق عادت همه ی مشاهیر،سعی دارن این خبرو پنهان نگه دارن؛ولی براساس گفته ی مجلات،ایشون سه ماهشونه!

 

شنیده بودم آنجلینا با بردپیت اختلاف داره و حتی دارن از هم جدا میشن!ولی خبر بارداری آنجلینا،مستقیما" این موضوع رو تکذیب میکنه!

 

جنیفر انیستون هم بارداره...!


لازم به ذکره که جنیفر،چندماهه که به خاطر این نی نی کوچولو،سیگار رو گذاشته کنار. طبق چیزایی که شنیدم،اون الآن شش ماهه که حامله ست. 


 نظرات: 



بیانسه مادر شد!

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:دوشنبه هشتم اسفند 1390
  • عنوان موضوع: تکست آهنگ های خارجی (با ترجمه)
   بیانسه، خواننده ی معروف، و سـنـبل پـاپ بالاخره دختر کوچولوش رو به دنیا آورد. این خانوم 30 ساله،هفتم ژانویه در کنار همسر مهربونش Jay Z،وضع حمل کرد.

 اون از زمان زایمانش هیچ عکسی از بچه به رسانه ها نداده بود،ولی بر خلاف خیلی مشاهیر دیگه که برای

اجازه ی انتشار عکس بچه هاشون تو مجله های پرتیراژ،قرارداد های چندمـیـلیــونی میبندند (از جمله تام کروز وبراد پیت...!) تصمیم گرفت که عکس بچه رو توی یه وبلاگ بذاره تا همه از سراسر دنیا بتونن اونو ببینن.

اینم چندتا از عکس ها: (اسم این کوچولو رو "بلو آی وی کارتر" گذاشتن.)

 


 
 
 
 
 
نایت اسکین


برچسب‌ها: بیانسه مادر شد

 نظرات: 



مرگ ویتنی هوستون

http://up.clip2ni.com/i/images/5pqt1kywo8h6n50u0i0j.jpg

ویتنی هوستون، خواننده برنده جایزه گرمی و یکی از موفق ترین خوانندگان هالیوود بعد از ظهر روز شنبه درگذشت.

او یک دختر ۱۸ ساله به نام بابی کریستینا از شوهر سابقش بابی براون داشت.

جنازه ی این خواننده کف اتاق هتل محل اقامتش یعنی هتل بورلی هیلتون پیدا شده است، ویتنی هوستون برای حضور در جشن سالیانه ی کلایو دیویس که قبل از جوایز گرمی برگزار می شود در آنجا اقامت داشت. دوستان و همکارانش تلاش کرده اند تا او را احیا کنند، اما فایده ای نداشته است.

 هوستون یکی از خوانندگان موفق تمام دوران ها بود، او توانسته بود بیش از ۲۰۰ میلیون آلبوم بفروشد، برنده ۶ جایزه گرمی شده بود، و دو بار هم جایزه ی امی را از آن خود کرده بود.

*علت مرگ ویتنی

منابع قانونی می گویند، قوطی های متعدد دارو در اتاق هتلی که جنازه ی ویتنی هوستون در آن بوده، پیدا شده است.

در میان قرص ها، انواع ایبوپروفن (مسکن)، زاناکس (ضد افسردگی)، Midol، آموکسی سیلین (برای درمان عفونت های باکتریایی) و … یافت شده است.

 نسخه ها از داروخانه ی Mickey Fine در بورلی هیلز خریداری شده اند، این همان داروخانه ای است که مایکل جکسون نسخه های داروی Demerol را خریداری می کرده است.

این امکان وجود دارد که ویتنی دچار حمله قلبی ناشی از عوارض جانبی داروهای خود شده باشد.

پزشکی قانونی لس آنجلس اجازه ی ویتنی هوستون را صادر کرده است. این بدان معناست که خانواده او هم اکنون می توانند جنازه ی ویتنی را به آتلانتا منتقل کنند.

روحش شاد...


http://shadine.ir/wp-content/uploads/2012/02/whitney-houston-funeral.jpg


http://shadine.ir/wp-content/uploads/2012/02/818.jpg


برچسب‌ها: مرگ ویتنی هوستون

 نظرات: 



Whitney Houston_I Will Always Love You

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:دوشنبه هشتم اسفند 1390
  • عنوان موضوع: تکست آهنگ های خارجی (با ترجمه)
یکی از درخشان ترین ستاره های موزیک دیگه پش ما نیست...

واقعا که بی نظیر بود...

امیدوارم که روحش تا ابد در آرامش باشه

و حالا متن و لینک دانلود اهنگ فوق العاده ی او:

 

I WILL ALWAYS LOVE YOU



در ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: I WILL ALWAYS LOVE YOU, Whitney Houston, text, lyrics, ترجمه, متن, دانلود, download

 نظرات: 



beyonce - Disappear

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:شنبه بیست و ششم آذر 1390
  • عنوان موضوع: تکست آهنگ های خارجی (با ترجمه)

?If I beg and if I cry would it change the sky tonight 
?Will it give me sunlight 
?Should I wait for you to call? Is there any hope at all
?Are you drifting by 



When I think about it I know that I was never held or even cared
 
The more I think about it the less that I was able to share with you
 
I try to reach for you, I can almost feel you
 
You're nearly here and then 

You disappear 
(Disappear, disappear, disappear) 

You disappear
(Disappear, disappear, disappear)
 

And then I lie all by myself, I see your face, I hear your voice 
My heart stays faithful 
And time has come and time has passed, if it's good, it's got to last 
It feels so right 

When I think about it I know that I was never held or even cared 
The more I think about it the less that I was able to share with you 
I try to reach for you, I can almost feel you 
You're nearly here and then 

You disappear 
(Disappear, disappear, disappear) 
You disappear 
(Disappear, disappear, disappear) 
You, you disappear 
(Disappear, disappear, disappear) 
You disappear 

I missed all the signs one at a time 
You were ready 
What did I know starting our lives 
No, my love I'm ready to shine 

When I think about it I know that I was never held or even cared 
The more I think about it the less that I was able to share with you 
I try to reach for you, I can almost feel you 
You're nearly here and then 

You disappear, you disappear 
You disappear, you disappear, disappear


برچسب‌ها: disappear, beyonce, text, lyrics, بیانسه, تکست, ترجمه اهنگ

 نظرات: 



ما برای هم آمده بودیم و ندانستیم

  • نویسنده:Paniz 404
  • تاریخ:یکشنبه ششم آذر 1390
  • عنوان موضوع: .::Magic Love::.

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب.

ما دو مسافر بودیم، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد.

او بار شراب داشت، و من ، به جست و جوی شراب آمده بودم.

او شراب فروش بود، و من، مشتری ِ مسلّم ِ مطاع ِ او بودم.

و هردو به یک شهر می رفتیم

و هردو به یک میهمان سرای.

به راستی که ما برای هم بودیم

و برای هم آمده بودیم.

 

 

******

 

 

شبانگاه چون خستگی راه دراز، با خفتن نیمروز تمام شد

هر دو به چایخانه رفتیم

و در مقابل هم نشستیم.

به هم نگریستیم

و دانستیم که هر دو بیگانه ای در آن شهریم

و نا آشنای با همه کس.

او را خواندم که با من چای بنوشد

و از شهر و دیار خویش با من سخن بگوید.

نشستیم و چای نوشیدیم

و او قصه ها گفت و از من قصه ها شنید.

و چون بازار سخن گرم شد، پرسیدم: به چه کار آمده ای و

 چرا به دیاری غریب سفر کرده ای؟

و او، شاید شرمگین از شراب فروش بودن خویش گفت که هفت بار

                                                   پوست روباه با خود آورده است.

و من، شاید شرمگین از مشتری شراب بودن در برابر او، که متاعی گرانبها با خود

 آورده بود، گفتم: فیروزه ی مشرقی به بازار آورده ام.

و باز گفتیم و باز شنیدیم.

تا پاسی از آن تیره شب گذشت.

ومن، دلتنگ از نیرنگ، به بستر خویش رفتم و خواب به دیدگانم نیامد تا به گاهِ سحر.

 

 

******

 

 

روز دیگر من سراسر شهر را گشتم

و از هزار کس شراب خواستم

و دانستم که در آن دیار هیچ کس شراب نمی فروشد و هیچ کس مشتری شراب نیست.

به هنگام شب، خسته بازگشتم و در چایخانه نشستم.

سر در میان دو دست گرفتم

و گریستم.

بیگانه ی مغربی باز آمد، دلگیر و سر به زیر

و در دبدگان هم حدیث رفته را باز خواندیم.

چای خوردیم و هیچ نگفتیم

و خویشتن خویش را

در حجاب تیره ی تزویر پنهان کردیم.

 

 

******

 

 

ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب

ما دو مسافر بودیم که گفتنی های خویش نگفتیم.

و اندوهی گران به بار آوردیم.

من به مشرق مقدس بازگشتم

و او، شاید با بار شراب خود سرگردان شهرهای غریب شد.

به راستی که ما برای هم آمده بودیم،

و ندانستیم.

 

 

از کتاب آرش در قلمرو تردید، اثر نادر ابراهیمی

 


 نظرات: 



اخرین مطالب

mouse code|mouse code

كد ماوس